رضا قليخان هدايت

1819

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له هرآنچه بند تو شد بد شمر كه بيضه قز * تراست جاه ولى كرم پيله راست حصار سماك رامح گردون كشيده نيزه چو ديد * كه حلقه‌يىست جهان زير گنبد دوّار تو سر ز حلقه بكش پيش از آنكه رمح سماك * درون حلقه كند حلق هستى تو فگار چو عيسى ار هوست چشمه‌سار گردونست * گياه دهر بدين خر طبيعتان بگذار مباش همدم كس چون دل تو يافت صفا * كه آينه سيه از هم‌نفس شود ناچار و له ايضا سرو سهى كه سجده برد سرو كشمرش * سنبل دميد بر طرف سوسن ترش تركى كه ديد سلسلهء مشك بر رخش * سروى كه ديد چشمهء خورشيد بر سرش پشتم به شكل حلقهء زرّين خميده كرد * زلف شكسته بر زبر حلقهء زرش مسكين دلم ز غم چو دل لعل خون گرفت * وز عشوه كم نكرد عقيق سخنورش چون مه در آب و همچو صنوبر در آتشم * تا ديد چشم من مه نو بر صنوبرش پروردمش به خون جگر تا همىخورد * خون دلم دو شكّر ياقوت پرورش در هجو افضل الدّين خاقانى گويد تردامنى كه ننگ وجود است گوهرش * دريا نشسته خشك‌لب از دامن ترش معنى چو پشت آينه خيزد سياه‌رو * گر طبع تيره آينه سازد سكندرش حل كرده‌ام به آه چو يخ طلق عافيت * تا در شوم به آتش كين با سمندرش ز اوّل دو روى و معجب و ملعونش خواست حق * زان آفريد ناقص و كوتاه و اشقرش